mail me mail me home page archive
نوشتن برای دل

 

سلام

واقعا از بابت این گرد و غباری که تو وبلاگم نشسته شرمنده ام.

میام بزودی.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ - مريم

 

 سلام

بعد از مدتها اومدم با خبرهای تازه ، باربط و بیربط:

-          نتیجه کنکور فوق  رو دادن . مجاز به انتخاب رشته بودم ولی با رتبه تقریبا افتضاح. این یعنی سال دیگه بیکار نیستم و بازم به سازمان سنجش قراره خدمت کنم.خجالت

-          دو هفته متوالی مسافرت بودیم . اولی یه سفر یکروزه به کاشان بود. با اینکه خیلی کاشان رفتم اما بازم دیدن آبشار نیاسر با بوی گلاب بهم خیلی چسبید. دومی هم یه سفر سه روزه به شمال . خب اونم طبیعتا برای کسب آرامش عالی بود.لبخند

-          هلیا هم داره میره کلاس موسیقی و نقاشی. البته نمی دونم چرا اصلا توی کلاس موسیقی گوش نمی ده و همش مضرابش رو بجای آبنبات چوبی استفاده میکنه(البته تا الان سه جلسه رفته)! کلاس نقاشی رو دوس داره ولی از رنگ کردن خسته میشه.

-          سه تا از دندونام رو هم دادم دست یک دندونپزشک ماهر تا حسابی مته بگذاره و اشکم رو دربیاره .(راستش هنوز صدای مته تو گوشمه)گریه

-          با یک عدد همکار آقای خرده شیشه دار و بیسواد هم دعوام شده که هنوز هم طوری از کنار هم رد میشیم انگار قراره با چوب بزنیم تو سر هم.عصبانی

فعلا اینا را داشته باشین تا بعد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ - مريم

روزگار

زمان داره میگذره ، روزا همینجور پشت سرهم میاد و میره ، چه بخواهیم و چه نه. ما داریم بزرگ میشیم ، بزرگترا پیر و پیرا پیرتر. ایندفعه که بابام رو دیدم احساس کردم که پیرتر شده . دیگه از اون شادابی تو صورتش خبری نیست و خطوط چهره اش بیشتر شده . خیلی دلم گرفت . خیلی.

واقعا کاش میشد همیشه پدر و مادرها جوون و سلامت بمونند. کاش میشد همیشه از حضورشون لذت برد . هر وقت که میرم پیششون غصه روز آخر رو دارم که میخوام برگردم و من اینو تو چهره اونا هم احساس میکنم. همیشه از خودم میپرسم که چرا باید ازشون دور باشم که نتونم حتی یک کار کوچیک براشون انجام بدم . که نتونم بدون دردسر خونه شون باشم . که نتونم وقتی خدای نکرده مریض میشن یه روز ازشون پرستاری کنم. آخه چطوری میشه من از وجودشون بیشتر لذت ببرم ؟ آخه چرا باید سالی دو سه بار و اونم دو سه روز؟

ولی باز هم هزاران هزار بار خدا رو شکر .

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مريم

اصلاح الگوی مصرف !

دیروز هلیا هوس کرده بود که به مامانش کمک کنه. یه ربع شیر آب باز بود و هر چی میگفتم آب رو ببند انگار نه انگار.( در راستای سال اصلاح الگوی مصرف)

بهش گفتم: مامان جون میدونی الان بچه هایی هستند که تشنه شونه و آب ندارن تا بخورن . اونا گناه دارن ، ممکنه از تشنگی بمیرن.

هلیا خانم ما هم گوش داد و بلافاصله شیر آب رو بست .

 چند دقیقه بعد ...

هلیا: مامانی بچه ها آبشون رو خوردن؟ حالا میتونم آب رو باز کنم؟تعجبخنده

.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مريم

نسترن

پنجشنبه دارم میرم مشهد . البته به قصد زیارت نه ولی حتما  زیارت میرم. برای یه کار پیش اومده دو سه روزی من و هلیا مشهد میهمانیم . خیلی خوشحالم که میتونم بازم پیش دختر عموی گلم تنهایی بشینم و غیبت کنم. از الان دارم به این فکر میکنم که از چه کسایی صحبت کنیم و چه خاطراتی رو مرور کنیم.

من و نسترن یک سال و نیم تفاوت سنی داریم ولی از کوچیکی برای هم بهترین دوست بودیم . گاهی اونقدر تو سر و کله هم میزدیم که داد عموها در میومد و گاهی اونقدر توگوشی صحبت میکردیم و میخندیدیم که همه شک میکردن. روزهای خیلی خوبی رو باهم داشتیم. گاهی هم برای هم خالی بندیهای حسابی میکردیم تا حرص همدیگه رو دربیارین. مثلا در مورد دوست پسرهای نداشته و هدیه های رسیده از طرف این دوست پسرهای رویایی.

عید سال 79 وقتی نسترن با نامزدش برای عید دیدنی مادربزرگ میرفتن ، یک تصادف بد پیش اومد و نسترن دچار کوفتگی نخاع شد. از اون موقع تاحالا پاهاش فلج شده و روی ویلچر میشینه ولی خدا رو شکر دست و گردنش رو میتونه حرکت بده. من همیشه با دیدن نسترن اشک توی چشمام جمع میشه و قلبم به تپش میوفته ولی خدارو هزاران بار شکر میکنم که نسترن روحیه خوبی داره و همسرش هم بهترین مرد دنیاست. زندگیشون عاشقانه ادامه داره و وجود دو دختر نازنین هم به زندگیشون گرمی بخشیده. هیچکی فکر نمیکرد که نسترن با توجه به وضعیت جسمیش بچه دار بشه ولی خدا خواست و بهشون دو دختر خیلی ناز و خوب هدیه داد.

واقعا اگه خودتون بخواین زندگی همیشه زیبا و پابرجاست.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مريم

عشق

عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مريم

تخم غاز

دوستم مرضیه از شمال برایمان تخم غاز آورده بود . دیروز هلیا بعد از دیدن کارتن تام و جری یهو اومد تو آشپزخونه و گفت مامان اون تخم مرغ غاز رو بده بشینم روش تا جوجوهاش دربیان . میخوام باهاشون بازی کنم.نیشخند

پيام هاي ديگران ()        link        ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ - مريم

اینم یه مدلشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

در ارتباط با پست قبلی خانم ... برام نوشته بود که اگه دوستت از همسرش راضی نیست خب چرا میخواد حال اون همکار رو بگیره . بهتره برای خوشی و رضایت خودش باهاش ارتباط برقرار کنه و از زندگیش لذت ببره.(اینم یه مدلش بود) 

راستش من یه کم چشام چهارتا شد . اولا که گفتم اون دوستم آدم خیلی نجیبیه ثانیا مگه آدم از رفتار یا اخلاق همسرش راضی نباشه باید با یکی دیگه ارتباط برقرار کنه. بنظر من چه مرد و چه زن اصلا نمی تونه این قانون رو برای خودش بذاره. برای مثال همسر من یه کم بداخلاقه و زود از کوره در میره . خب من باید برم با یه مرد دوست بشم که خوش اخلاق؟؟؟ یا برعکس ممکنه همسر من از یک یا چند کار من خوشش نیاد .آیا این دلیل میشه که اون بره با خانمی دوست بشه که از این نظر خوب باشه.

خب اگه اینجوریه پس معنی ازدواج و پایبندی چی میشه؟ وقتی همه آدمها حتما یه خصوصیت بد یا یه نقصی دارند ، میشه  بجای تلاش برای بهبود یا رفع اون همزمان با یکی دیگه رابطه برقرار کرد؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ - مريم

واقعا که...

دوستی دارم که ازدواج کرده و خیلی خوب و محجوبه و البته با روابط اجتماعی بالا که خیلی راحت با همه حرف میزنه و می خنده.

امروز یکی از آقایون همکارش که اونم ازدواج کرده بهش ایمیل میزنه و اینو براش مینویسه:

« خانم ... سلام.

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم دوتایی از سرکار مرخصی گرفتیم و با هم رفتیم دربند. بدون اینکه کسی بفهمه یا بدونه. اونجا رفتیم رستوران و کلی با هم داریم عشقولانه حرف میزنیم. و بقولی دل و قلوه رد و بدل میکنیم. جالب بود نه؟»

و این دوست عزیز دنبال یه جواب و چاره خوبه . شما بودین چیکار میکردین؟سوال

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ - مريم

سال نو

سال نو مبارک قلب

 امیدوارم امسال برای همه سال خیلی خوبی باشه همراه با سلامتی و شادی فراوان.

میگن که سال گاو خیلی خوبه و پر از نعمته . امیدوارم همینطور باشه. 

ما هم طبق برنامه هر سال یه سری به ولایت زدیم و هوای پاک خوردیم و غذای ناب.چشمک(خب بالاخره هیچ دستپختی مثل دستپخت مادر نمیشه).

از اونجایی که ما تو اون ولایت هم غریبیم و فک و فامیل نداریم ، از عید دیدنی و دید و بازدید خبری نبود و این برای من فراری از مهمونی بسی جای خوشوقتی. واسه همین خوردیم و خوابیدیم و به همت خواهر کوچیکه ( که اونم از دیار غربت اومده بود)غیبت کردیم .

به دخترک هم حسابی خوش گذشت . چون زیر سایه الطاف پدر بزرگ و مادربزرگ و بقیه تا میتونست بازی کرد و خوش گذروند.

حالا هم دوباره سرکاریم همونطوری که سالیان زیادیه که سرکاریم.نیشخند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ - مريم

گلاب به..

اصلا به من وبلاگ نویسی نیومده  بهتره با این تنبلی بیش از حدم فقط وبلاگ خونی کنم. الان اومدم که بگم وای خیلی درگیر بودم و کار داشتم و فلان و... اما تو دلم گفتم پس چه جوری می تونستی وبلاگ بقیه رو ببینی.

هفته پیش هلیا مریض شده بود و ایندفعه گلاب به روتون از نوع اسهال و دل درد. دکترش میگفت عفونت وارد روده شده یا به عبارتی میکروب از طریق خوردن وارد بدنش شده . طی تحقیق به عمل اومده فهمیدیم که همون روزها توی مهدشون تولد بوده و هلیا کیک و چیپس خورده حالا حدسم اینه که از خامه کیک بوده یا حالا هر چیز دیگه ای . نمی دونم ولی خدا رو شکر الان بهتره.

چند روز تعطیلی رو هم رفتیم بابلسر . جاتون خالی هوا خیلی عالی بود و جایی که گرفته بودیم عالی تر. مخصوصا بالکن بزرگ رو به دریاش که برای چایی خوردن و کباب درست کردن واقعا بیست بود طوریکه هنوز هلیا هر شب میگه مامان بریم بالکن خودمون چایی بخوریم. بچه ام نمی دونه تو بالکن خونه یه وجبی ما فقط یه نفر آدم میتونه ایستاده چایی بخوره.حالا شاید بتونه یه آدم رو تو بغلش جا بده و عشقولانه تر چایی بخوره فقط بدیش اینه که بجای دریا با یه دنیا آپارتمان رو به رو میشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ - مريم

کنکور

خب من برگشتم.اولش بگم به قول معروف دلم برای همتون تنگ شده بود، هر چند تو این 2 هفته گاهی قایمکی بهتون سر میزدم.اما خب نتونستم درست وحسابی وبگردی کنم. اگه گفتین من کجا بودم؟؟؟

من امروز یه امتحان کاملا آزمایشی برای کارشناسی ارشد داشتم . آره فیلم(فیل من) بعد از 8 سال یاد هندوستان کرده بود. برای این کنکوری که همه حداقل 6 ماه رو با جدیت می خونند فقط 2 هفته وقت گذاشتم اونم 2 هفته ای که هزار تا کار داشتم از سرماخوردگی هلیا گرفته تا هزار تا کار ریزو درشت دیگه. این رو میگم که حتما بهونه داشته باشم تا بعدا کسی نگه حالا چرا رتبه ات اینقدر ضایع شده.  امتحان 200 دقیقه زمان داشت که برای من 20 دقیقه کافی بود . بقیه اش رو داشتم برای تعطیلات برنامه ریزی میکردم و دنبال هتل های مناسب بودم.

بیچاره آقای همسر که این دو هفته شده بود خانوم خونه و حسابی منو خجالت داد. احتمالا موقع اعلام نتایج هم شرمنده تر میشم. بگذریم از این حرفها واقعا چه بند و بساطی راه انداختن برای کنکور ارشد . شده مثل کنکور سراسری ، هر کسی که اونجا بود حداقل دو موسسه برای کلاس کنکور رفته بود و شونصد تا آزمون آزمایشی داده بود. اونوقت من با دو تا کتاب از سال 79 از خودم چه توقعی میتونم داشته باشم.

هلیا هم خوبه. کلا بچه ام از بهمن پارسال تا الان 0.5 کیلو وزن ، 3 سانت قد و 5 سانت هم قد آستین اضافه کرده. این رشد بالا رو داشته باشین که در مقایسه با اون از بهمن پارسال تا الان من 3.5 کیلو اضافه وزن داشتم. فکر کنم اشتباهی بجای اینکه مادر دلسوزی باشم و به بچه برسم به خودم رسیدم. چشمک

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - مريم

 

سلام

یه چند روزی نبودم و یه چند روز دیگه هم نیستم . حسابی کار دارم. سعی میکنم زود زود بیام.بای بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸ بهمن ۱۳۸٧ - مريم

عکس 2

اینم یه عکس دیگه .این دفعه یه عکس یلدایی

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٥ دی ۱۳۸٧ - مريم

عکس

اینم یه عکس در حال مطالعه

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۳ دی ۱۳۸٧ - مريم

یزدی

چند روز پیش توی مهد هلیا آموزشهایی در مورد عاشورا داشتند. عصرش که هلیا اومده بود خونه با کلی بغض و ناراحتی ماجرای امام حسین رو اینجوری تعریف کرد:

هلیا : یه روزی یزدی* اومد و امام حسین رو سعید کرد بعد کشتش. حضرت زینب هم اونجا بود.

من : چیکار میکرد.

هلیا : داشت با بچه ها شیطونی میکرد.

من : حضرت زینب کی بود؟

هلیا : هیچی ولش کن اصلا هیچکی نبود.

* : کلمه یزدی پسوند فامیلی هلیا است و اونروز بخاطر این مسئله ناراحت بود. آخه بچم فکر کرده بود جدش قاتله...

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۱ دی ۱۳۸٧ - مريم

اولین اردو

دخترک دیروز برای اولین بار رفت اردو. کجا؟ - قلعه سحرآمیز.

معلوم بود که کلی بهش خوش گذشته . مرتب تکرار میکرد که تنهایی رفتم قلعه سحرآمیز و سوار نی نی بوس شدم. یه لیوان جایزه گرفته که همه صورتش توش جا میشه. بچم انگار تو عمرش شیرکاکائو نخورده و ندیده . فقط همونی که مدیر مهد دیروز بهشون با قیمت 8000 تومن (هزینه اردو) تقدیم کرده شیرکاکائو بوده .

***

من اینروزها حسابی سرم شلوغه . بعد یه عمر دارم بخودم میرسم و چکاب کامل ازفرق سر تا نوک پا دارم. امیدوارم سالم باشم. راستش خیلی عاشق خودمم.قلب

پيام هاي ديگران ()        link        ٩ دی ۱۳۸٧ - مريم

حال خوب

هر وقت حالتون گرفته است و بی حوصله این یا به قول دوستی عزیز ، پاک تعطیلین چی می تونه حالتون رو خوب کنه؟ موسیقی ، خرید، خواب ،مهمونی ، ورزش و...

اینو گفتم تا یه موضوع جالب تو همین زمینه بگم که امروز یادم اومد. یکی از ترمها تو خوابگاه ما 5 نفر بودیم که یه سوئیت نسبتا خوب با همه تجهیزات داشتیم . ما 5 تا هم هر کدوم از شهری و رشته ای متفاوت بودیم. نزدیک امتحانات پایان ترم بود که واقعا همگی قاطی بودیم. یه شب  که فرداش همگی امتحان داشتیم و خیلی حالمون گرفته بود .، تصمیم گرفتیم برای بهبودی حالمون هر نفر هر کاری دوست داره انجام بده و اگه کارش باعث مزاحمته فقط یک ربع می تونه ادامه بده.

من گفتم من فقط با خرید حالم خوب میشه و الان چون امکانش محدوده میرم فروشگاه خوابگاه و به چند تا پفک و چیپس بسنده می کنم.

دومین نفر رفت دستشویی و به مدت یه ربع آواز خوند.

سومی که خیلی بچه درسخون بود یه ربع بلند بلند درسش رو خوند.

چهارمی بطور کاملا غلیظی آرایش کردو رقصید وحال میکرد.

و اما پنجمین نفر که خیلی دختر با مزه ای بود گفت کاری که الان دوست دارم انجام بدم خیلی کثیفه و مطمئنم از این به بعد دیدتون  نسبت به من عوض میشه. ما یهو جا خوردیم و ترسیدیم. اما گفتیم عیب نداره میتونی انجام بدی. و این دوست عزیزمون که الان یه خانوم دکتر گرامی در مملکت فرنگ هستند به مدت یه ربع دستش تو دماغش درحال جستجو بود و می خندید و همگی ما داشتیم گلاب به روتون .........

پيام هاي ديگران ()        link        ۳ دی ۱۳۸٧ - مريم

یلدا

دیشب برای اولین بار شب یلدا رو خونه خودمون بودیم . یه میز نسبتا خوشگل چیدیم که هلیا کلی حال کرد و حسابی دور میز میرقصید. البته دیروز توی مهد هم جشن شب یلدا داشتندکه هلیا خاله پیرزن شده بود و تا آخر شب فکر میکرد همون خاله پیرزن است و هی صداش رو می لرزوند.

عصر که از سرکار اومدیم یه بحث کوچولویی با آقای همسر داشتم و یه کم بلند تر صحبت میکردیم. شب که داشتم وسایل رو روی میز می چیدم دخترکم اومد پیشم و گفت : مامان اگه شب یلدا یعنی اینکه دعوا کنیم من اصلا شب یلدا رو دوست ندارم. دیگه از فردا شب یلدا نداشته باشیم.ناراحت اونوقت بودکه ما شرمنده دختر گلمون شدیم ولی بهرحال سعی کردیم خاطره خوبی از این شب براش بجا بگذاریم. امیدوارم به همه شما هم خوش گذشته باشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱ دی ۱۳۸٧ - مريم

مسافرت و ..

هلیا این چند روزه رو رفته بود ولایت مامانش. فکر کنم حسابی بهش خوش گذشت . چون چندین خاطرخواه دست و پا بسته در خدمتش بودند و حسابی نازش رو کشیدند. حالا هم که برگشته هی میگه کی میریم پیش بابا جلال و مامان زهرا. گریه

جاتون خالی هوا خیلی عالی بود . ما هم یه استراحتی کردیم و با یه انرژی تازه از دیروز مشغول بکاریم.لبخند

***

سریال قبل از خواب دیشب هلیا(این سریال از 10 شروع شد و تا 12 ادامه داشت):

-  مسواک قبل از خواب

- خوندن 2 کتاب قصه

- گرسنه شدن مجدد و صرف  دوباره شام

- دستشویی

- تعریف کردن خاطرات مهد

- آب خوردن

- دلش برای همه عروسکاش تنگ میشه و باید بیان پیشش بخوابن

- ای وای مسواک نزده

- خیلی ببخشید ، دوباره پی پی دارهخجالتنیشخند

***

پ.ن : دوستای گلم یه سئوال دارم اگه ساکن نروژ هستین یا یه آشنای نزدیک اونجا دارین خبرم کنین.مرسی.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٥ آذر ۱۳۸٧ - مريم